اکسپرسیونیسم جریانی هنری در نقاشی و سینمای اوایل قرن بیستم آلمان است که به‌جای بازنمایی واقعیت بیرونی، احساسات درونی و اضطراب روانی هنرمند را با رنگ‌های تند، خطوط شکسته و فرم‌های اغراق‌شده به نمایش می‌گذاشت؛ جریانی که از نقاشی درسدن و مونیخ آغاز شد و در سینمای وایمار به اوج رسید.

خلاصه کلیدی
  • اکسپرسیونیسم در دهه ۱۹۰۰ میلادی در آلمان با دو گروه هنری دی بروکه و سوار آبی شکل گرفت.
  • ادوارد مونک نقاش نروژی و تابلوی او با عنوان فریاد پیش‌درآمد مهم این جریان بود.
  • ارنست لودویگ کیرشنر، واسیلی کاندینسکی و اگون شیله از چهره‌های اصلی نقاشی اکسپرسیونیستی به شمار می‌روند.
  • سینمای اکسپرسیونیست آلمان با فیلم کابینه دکتر کالیگاری در سال ۱۹۲۰ به اوج خود رسید.
  • فیلم نوسفراتو اثر فریدریش ویلهلم مورنائو در سال ۱۹۲۲ زبان تصویری اکسپرسیونیسم را وارد ژانر وحشت کرد.
  • میراث بصری این جریان بعدها در فیلم نوآر آمریکایی و سینمای وحشت مدرن ادامه پیدا کرد.

خاستگاه اکسپرسیونیسم در آلمان اوایل قرن بیستم

اکسپرسیونیسم آلمانی از دل دو گروه هنری شکل گرفت؛ نخست دی بروکه که در سال ۱۹۰۵ در درسدن بنیان گذاشته شد و سپس سوار آبی که در سال ۱۹۱۱ در مونیخ پا گرفت. هر دو گروه در واکنش به قواعد آکادمیک نقاشی و در جست‌وجوی زبانی صادقانه‌تر برای بیان احساس درونی شکل گرفتند.

در آغاز قرن بیستم، جریان غالب نقاشی اروپا هنوز زیر سایه امپرسیونیسم بود؛ جریانی که هدفش ثبت لحظه‌ای نور و رنگ در طبیعت بود. اکسپرسیونیست‌های آلمانی اما دیگر به ثبت بیرون علاقه‌ای نداشتند و می‌خواستند آشوب درونی، اضطراب اجتماعی و تجربه شخصی هنرمند را روی بوم بیاورند. به همین دلیل رنگ در آثارشان دیگر ابزار توصیف طبیعت نبود، بلکه ابزاری برای بیان احساس محسوب می‌شد؛ همان ویژگی‌ای که این جریان را از دیگر جریان‌های نقاشی مدرن متمایز می‌کرد.

دی بروکه؛ گروه پیشگام درسدن

در سال ۱۹۰۵ گروهی از دانشجویان معماری در شهر درسدن آلمان، بدون آموزش رسمی نقاشی، انجمنی به نام دی بروکه به معنای «پل» بنیان گذاشتند. آنان با انتخاب این نام می‌خواستند بگویند هنرشان پلی است میان سنت گذشته و آینده‌ای ناشناخته. بنیان‌گذاران اصلی این گروه اریش هکل، ارنست لودویگ کیرشنر و کارل اشمیت روتلوف بودند و اندکی بعد مکس پشتاین نیز به آنان پیوست. این هنرمندان به سراغ رنگ‌های تند و ناهماهنگ، خطوط زاویه‌دار و الهامی از هنر آفریقایی و اقیانوسیه رفتند تا در برابر اخلاق بورژوایی و صنعتی‌شدن سریع جامعه آلمان موضع بگیرند. گروه دی بروکه در سال ۱۹۱۳ به دلیل اختلاف نظر هنری میان اعضا منحل شد، اما تأثیرش بر نسل بعدی نقاشان آلمانی باقی ماند.

سوار آبی؛ گروه مونیخ و گذر به انتزاع

شش سال پس از تأسیس دی بروکه، در دسامبر ۱۹۱۱ در مونیخ، نقاش روس واسیلی کاندینسکی و همراهش فرانتس مارک گروه دیگری به نام سوار آبی را بنیان گذاشتند؛ نامی که برگرفته از علاقه هر دو هنرمند به تصویر اسب‌سواران و رنگ آبی بود. این گروه پس از آن شکل گرفت که اثری از کاندینسکی از سوی انجمن هنری نوین مونیخ رد شد و او به همراه مارک از آن انجمن کناره گرفتند. برخلاف دی بروکه که رنگ را ابزار بیان هیجان و آشفتگی می‌دانست، سوار آبی برای رنگ ارزشی معنوی و تقریبا موسیقایی قائل بود. کاندینسکی در همین دوره به سمت نقاشی «غیرشیءگرا» حرکت کرد؛ آثاری بدون موضوع قابل‌شناسایی که تنها با خط، رنگ و فرم با بیننده حرف می‌زدند و او را به یکی از پیشگامان نقاشی انتزاعی قرن بیستم تبدیل کردند.

پیشگامان اکسپرسیونیسم؛ از ادوارد مونک تا هنرمندان آلمانی و اتریشی

پیش از آنکه دی بروکه و سوار آبی شکل بگیرند، نقاش نروژی ادوارد مونک با تابلوهایی که اضطراب و تنهایی انسان مدرن را نشان می‌دادند، زبان بصری اکسپرسیونیسم را از پیش نوشته بود. نسل بعدی هنرمندان آلمانی و اتریشی، از کیرشنر تا شیله، همین زبان را با تجربه شخصی خود گسترش دادند.

ادوارد مونک و فریاد؛ پیش‌درآمد اکسپرسیونیسم

ادوارد مونک نقاش نروژی در سال ۱۸۹۳ تابلوی فریاد را کشید؛ تصویری از انسانی با چهره‌ای کشیده و دهانی باز روی پلی که آسمانی سرخ و موج‌دار پشت سرش قرار دارد. این اثر که ریشه در سبک سمبولیسم اواخر قرن نوزدهم دارد، به یکی از شناخته‌شده‌ترین تصاویر تاریخ هنر مدرن بدل شد و پیش‌درآمدی برای اکسپرسیونیسم به شمار می‌رود. مضامین تاریک و روان‌شناختی آثار مونک و شیوه چاپ‌سازی او تأثیری مستقیم بر نسل بعدی هنرمندان آلمانی از جمله ارنست لودویگ کیرشنر و آگوست ماکه گذاشت؛ هنرمندانی که اضطراب فردی را جایگزین توصیف عینی جهان کردند.

ارنست لودویگ کیرشنر و خیابان برلین

ارنست لودویگ کیرشنر مهم‌ترین چهره گروه دی بروکه، در سال ۱۹۱۳ تابلوی خیابان برلین را کشید؛ اثری که اکنون در موزه هنر مدرن نیویورک نگهداری می‌شود. طبق توضیح ویکی‌پدیا، این تابلو دو زن را در میانه خیابانی شلوغ نشان می‌دهد که مردانی با چهره‌های مبهم و یکسان دورشان را گرفته‌اند؛ ترکیب‌بندی‌ای که کیرشنر با آن، بیگانگی و اضطراب زندگی شهری برلین را به تصویر کشید. رنگ‌های ناهماهنگ صورتی و نارنجی در پوست چهره‌ها و افق کج‌شده تصویر، حسی از سرگیجه و بی‌ثباتی به بیننده منتقل می‌کند. جالب است که همین تابلو در دهه ۱۹۳۰ از سوی حکومت نازی «هنر منحط» خوانده شد و از دیوار گالری ملی برلین پایین کشیده شد؛ سرنوشتی که بسیاری از آثار اکسپرسیونیست‌های آلمانی در همان دوره تجربه کردند.

واسیلی کاندینسکی و مرز میان رنگ و روح

کاندینسکی به عنوان رهبر معنوی گروه سوار آبی، رنگ را نه ابزار توصیف بلکه زبانی مستقل برای بیان حالات درونی می‌دانست. او در کتاب معروف خود درباره معنویت در هنر، برای هر رنگ بار احساسی و حتی صدایی موسیقایی قائل شد؛ رویکردی که او را به یکی از بنیان‌گذاران نقاشی انتزاعی مدرن تبدیل کرد. تفاوت اصلی کاندینسکی با نقاشان دی بروکه در همین نکته بود؛ درحالی که کیرشنر و همراهانش هنوز به شکل انسانی و شهر وابسته بودند، کاندینسکی به تدریج هر ردی از موضوع قابل‌تشخیص را از بوم خود حذف کرد.

اگون شیله و اکسپرسیونیسم وین

در همان سال‌ها در وین اتریش، اگون شیله شاگرد گوستاو کلیمت، مسیر متفاوتی از اکسپرسیونیسم را دنبال می‌کرد. شیله در فاصله سال‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۱۱ مجموعه‌ای از خودنگاره‌ها کشید که در آن‌ها بدن انسان با خطوطی تیز، اندام‌هایی کشیده و حالت‌های چهره‌ای غریب بازنمایی می‌شد؛ تصاویری که هرگونه آرمان زیبایی کلاسیک را کنار می‌گذاشتند. او در این آثار به جای زیبایی متعارف، به کندوکاو در اضطراب جنسی، تنهایی و فناپذیری بدن پرداخت. شیله در سال ۱۹۱۸ و در اوج بلوغ هنری‌اش، بر اثر بیماری آنفلوانزای اسپانیایی درگذشت؛ همان بیماری‌ای که استادش کلیمت را نیز چند ماه پیش‌تر از پا درآورده بود.

هنرمند یا فیلمسالرسانهویژگی کلیدی
ادوارد مونک۱۸۹۳نقاشیپیش‌درآمد بصری اضطراب مدرن
ارنست لودویگ کیرشنر۱۹۱۳نقاشیرنگ‌های ناهماهنگ، ترکیب‌بندی شهری
واسیلی کاندینسکی۱۹۱۱نقاشیگذر از موضوع به انتزاع معنوی
اگون شیله۱۹۱۰نقاشیخودنگاره‌های خطی و روان‌شناختی
کابینه دکتر کالیگاری۱۹۲۰سینماصحنه‌آرایی کج و نور اغراق‌شده
نوسفراتو۱۹۲۲سینماسایه به عنوان عنصر روایی

سینمای اکسپرسیونیست آلمان؛ وقتی سایه و خط بازیگر شدند

سینمای اکسپرسیونیست آلمان در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، همان زبان بصری نقاشی دی بروکه و سوار آبی را به پرده سینما آورد؛ صحنه‌های کج و نامتقارن، نورپردازی پرکنتراست و بازی اغراق‌شده بازیگران، به‌جای دکور و رفتار طبیعی، بی‌واسطه احساس درونی شخصیت‌ها را روی صحنه ساختند.

کابینه دکتر کالیگاری اثر روبرت وینه

فیلم کابینه دکتر کالیگاری به کارگردانی روبرت وینه، طبق توضیح ویکی‌پدیای انگلیسی در ۲۶ فوریه ۱۹۲۰ در سینما مارمورهاوس برلین نمایش داده شد و امروز به عنوان نمونه شاخص سینمای اکسپرسیونیست آلمان شناخته می‌شود. داستان فیلم درباره روان‌پزشکی به نام کالیگاری است که با هیپنوتیزم‌کردن یک خواب‌گرد به نام چزاره، او را وادار به قتل می‌کند. طراح صحنه هرمان وارم برای این فیلم دکورهایی نقاشی‌شده روی بوم و پارچه ساخت که در آن دیوارها، پنجره‌ها و خیابان‌ها همگی با زاویه‌هایی تیز و غیرطبیعی کج شده بودند؛ به گونه‌ای که هیچ خط راستی در قاب فیلم دیده نمی‌شد. بازیگران کنراد فایت در نقش چزاره و ورنر کراوس در نقش کالیگاری، حرکات و آرایش چهره خود را نیز هماهنگ با همین هندسه کج بازی کردند. برخی مورخان سینما این فیلم را نخستین فیلم ترسناک راستین تاریخ سینما می‌دانند؛ اثری که برای نخستین‌بار ژانر وحشت را از دل زبان تصویری اکسپرسیونیسم بیرون کشید.

نوسفراتو اثر فریدریش ویلهلم مورنائو

دو سال پس از کالیگاری، کارگردان دیگری از همین نسل، فریدریش ویلهلم مورنائو معروف به اف. و. مورنائو، فیلم نوسفراتو، سمفونی وحشت را در سال ۱۹۲۲ ساخت. برخلاف کالیگاری که تماما در استودیو و روی دکورهای نقاشی‌شده فیلم‌برداری شده بود، مورنائو بخشی از صحنه‌های نوسفراتو را در فضای واقعی و طبیعی فیلم‌برداری کرد و اضطراب اکسپرسیونیستی را این بار با نور و سایه واقعی خلق کرد؛ سایه بلند و چنگال‌مانند شخصیت کنت اورلاک با بازی ماکس شرک، که روی دیوار پلکان می‌افتد، به یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ سینمای وحشت بدل شده است. این فیلم اقتباسی بدون اجازه از رمان دراکولا نوشته برام استوکر بود و همین موضوع دعوایی حقوقی به همراه داشت؛ دادگاهی در آلمان در سال ۱۹۲۵ حکم به نابودی تمام نسخه‌های فیلم داد، هرچند چند نسخه پنهانی از نابودی جان سالم به در بردند و امروز فیلم در دسترس تماشاگران است.

  • صحنه‌آرایی کج و غیرهندسی به‌جای دکورهای واقع‌گرایانه
  • نورپردازی پرکنتراست و سایه‌های دراز که خود به عنصری روایی بدل می‌شدند
  • بازی اغراق‌شده و حرکات زاویه‌دار بدن بازیگران
  • زاویه دوربین‌های غیرمتعارف برای بازتاب حالت روانی شخصیت‌ها
  • روایت‌هایی درباره جنون، قدرت مطلق و ترس از دیگری

میراث اکسپرسیونیسم در سینمای بعدی؛ از فیلم نوآر تا وحشت مدرن

با روی کار آمدن حکومت نازی در آلمان، بسیاری از کارگردانان و فیلم‌بردارانی که سبک اکسپرسیونیستی را در سینمای وایمار ساخته بودند، به هالیوود مهاجرت کردند و همان زبان نور و سایه را وارد سینمای آمریکا کردند؛ به همین دلیل ردپای اکسپرسیونیسم را می‌توان مستقیما در فیلم نوآر دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ آمریکا دید.

فریتس لانگ، بیلی وایلدر و رابرت زیودمک از جمله کارگردانانی بودند که این مهاجرت را تجربه کردند و در فیلم‌های جنایی و پلیسی هالیوود، همان نورپردازی پرکنتراست، سایه‌های کج روی دیوار و قاب‌بندی‌های ناآرام سینمای اکسپرسیونیست آلمان را به کار گرفتند. علاقه‌مندان به این سبک تصویری می‌توانند در فهرست بهترین فیلم‌های نوآر تاریخ سینما نمونه‌های بیشتری از این میراث بصری را ببینند. همین زبان تصویری، از راه ژانر وحشت جهانی، بعدها به سینمای ترسناک یونیورسال در دهه ۱۹۳۰ و حتی به آثار امروزی‌تر سینمای گوتیک و روان‌شناختی راه پیدا کرد و نشان داد که یک زبان بصری متولد در نقاشی، می‌تواند برای یک قرن بعد هم در رسانه‌های مختلف زنده بماند.

بستر تاریخی و فرهنگی؛ اضطراب پس از جنگ جهانی اول

اوج سینمای اکسپرسیونیست آلمان دقیقا با دوران جمهوری وایمار همزمان بود؛ سال‌هایی که آلمان زیر بار شکست جنگ جهانی اول، تورم شدید اقتصادی و بی‌ثباتی سیاسی دست‌وپا می‌زد و همین التهاب اجتماعی مستقیما در تصویرهای کج و پریشان این فیلم‌ها بازتاب یافت.

بر پایه توضیح دانشنامه ویکی‌پدیا، اکسپرسیونیسم آلمانی در واکنش به امپرسیونیسم، ناتورالیسم و پوزیتیویسم شکل گرفت و از ادوارد مونک، ون‌گوگ و هنر آفریقایی الهام می‌گرفت. این جریان اهمیت زیادی برای دیدگاه فردی و صداقت احساسی قائل بود، برخلاف نسل پیش از خود که بیشتر به توصیف عینی جهان بیرون علاقه داشت. پس از جنگ جهانی اول، همین رویکرد فردگرایانه با تجربه جمعی شکست، مرگ و از دست دادن معنا در جامعه آلمان گره خورد و به زبانی طبیعی برای بیان اضطراب یک نسل کامل بدل شد. استودیوهای فیلم‌سازی آلمان مانند اوفا نیز در همین سال‌ها، به دلیل محدودیت‌های مالی پس از جنگ، ترجیح می‌دادند به‌جای فیلم‌برداری پرهزینه در فضای باز، در استودیو و با دکورهای نقاشی‌شده کار کنند؛ محدودیتی که به طور غیرمنتظره به یکی از ویژگی‌های سبکی مهم این سینما بدل شد.

جمع‌بندی

اکسپرسیونیسم مسیری کوتاه اما پرتاثیر را طی کرد؛ از خودنگاره‌های دردمند ادوارد مونک در پایان قرن نوزدهم، تا رنگ‌های آتشین دی بروکه در درسدن و انتزاع معنوی سوار آبی در مونیخ، و سرانجام تا سایه‌های کج روی دیوارهای کابینه دکتر کالیگاری و نوسفراتو. آنچه این آثار متفاوت را به هم پیوند می‌دهد، باور مشترکی است؛ اینکه فرم بیرونی هنر باید تابع احساس درونی هنرمند باشد، نه برعکس. همین باور بود که اکسپرسیونیسم را از یک سبک محدود به نقاشی آلمان، به زبانی تبدیل کرد که یک قرن بعد هم در سینمای وحشت و نوآر جهان زنده مانده است.

سوالات متداول
اکسپرسیونیسم دقیقا چیست؟
اکسپرسیونیسم جریانی هنری در اوایل قرن بیستم آلمان است که به‌جای بازتاب واقعیت بیرونی، احساس و اضطراب درونی هنرمند را با رنگ‌های تند و فرم‌های اغراق‌شده بیان می‌کرد و در نقاشی، سینما، ادبیات و موسیقی آن دوره حضور داشت.
تفاوت دی بروکه و سوار آبی در چیست؟
دی بروکه در درسدن با رنگ‌های تند و خام، بیشتر بر اضطراب اجتماعی و زندگی شهری تمرکز داشت؛ سوار آبی در مونیخ اما رنگ را ابزاری معنوی می‌دانست و کاندینسکی از دل همین گروه به سمت نقاشی کاملا انتزاعی حرکت کرد.
چرا کابینه دکتر کالیگاری این‌قدر مهم است؟
این فیلم در سال ۱۹۲۰ برای نخستین‌بار زبان بصری نقاشی اکسپرسیونیستی، یعنی دکورهای کج و نور اغراق‌شده، را به سینما آورد و امروز نمونه شاخص سینمای اکسپرسیونیست آلمان و از نخستین فیلم‌های ترسناک راستین تاریخ سینما شناخته می‌شود.
اکسپرسیونیسم چه ارتباطی با فیلم نوآر دارد؟
پس از مهاجرت کارگردانان آلمانی به هالیوود در دهه ۱۹۳۰، نورپردازی پرکنتراست و سایه‌های دراز سینمای اکسپرسیونیست، مستقیما در فیلم‌های نوآر آمریکایی دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به کار گرفته شد.
آیا اگون شیله جزو اکسپرسیونیست‌های آلمانی بود؟
خیر، شیله اتریشی بود و در وین کار می‌کرد، اما در همان بازه زمانی و با همان روحیه بیان احساس خام از طریق فرم، جزو مهم‌ترین چهره‌های اکسپرسیونیسم اتریشی شناخته می‌شود.
نوسفراتو چه ارتباطی با رمان دراکولا دارد؟
نوسفراتو اقتباسی بدون اجازه از رمان دراکولا نوشته برام استوکر بود و همین موضوع باعث شکایت حقوقی خانواده استوکر و حکم دادگاه آلمان برای نابودی نسخه‌های فیلم در سال ۱۹۲۵ شد، هرچند برخی نسخه‌ها باقی ماندند.
منابع
نوشته قبلی