مهمترین جریانهای نقاشی مدرن جهان عبارتاند از امپرسیونیسم، پسا امپرسیونیسم، فوویسم، کوبیسم، سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم انتزاعی و پاپ آرت؛ هرکدام از این جریانها میان اواخر قرن نوزدهم تا میانه قرن بیستم در اروپا و آمریکا شکل گرفتند و با شکستن قواعد نقاشی کلاسیک، مسیر هنر معاصر را دگرگون کردند.
امپرسیونیسم نخستین جریان بزرگ نقاشی مدرن است که از دهه ۱۸۷۰ میلادی در فرانسه شکل گرفت و بهجای جزئیات دقیق، تأثیر آنی نور و رنگ در طبیعت را ثبت میکرد. کلود مونه، ادگار دگا و پیر آگوست رنوار از چهرههای اصلی آن بودند و آثارشان بنیان هنر مدرن را گذاشت. این هنرمندان معمولاً در فضای باز و در برابر موضوع واقعی نقاشی میکردند، رویکردی که در آن دوره خلاف عرف آکادمیهای رسمی هنر بود و به همین دلیل در آغاز با بیمهری منتقدان و داوران نمایشگاههای رسمی روبهرو شد.
نام این جریان از تابلوی «طلوع آفتاب، دریافتی» اثر کلود مونه گرفته شده که در نخستین نمایشگاه گروه امپرسیونیستها در سال ۱۸۷۴ در پاریس به نمایش درآمد. طبق توضیح دانشنامه بریتانیکا، منتقدی به نام لویی لروا در بازبینی تمسخرآمیز همین نمایشگاه واژه «امپرسیونیست» را برای نخستینبار به کار برد، عبارتی که بعدها به نام رسمی جریان تبدیل شد. امپرسیونیستها با نقاشی در فضای باز و ضربهقلمهای آزاد، تجربه دیداری لحظه را بر دقت آکادمیک ترجیح میدادند و برخلاف نسل پیش از خود، رنگهای خالص را مستقیماً کنار هم روی بوم میگذاشتند تا چشم بیننده آنها را در ذهن ترکیب کند.
پسا امپرسیونیسم در دهه ۱۸۸۰ بهعنوان واکنشی به محدودیتهای امپرسیونیسم شکل گرفت. هنرمندانی مانند وینسنت ونگوگ، پل سزان و پل گوگن بهجای ثبت صرف نور، بر بیان احساسات درونی، ساختار هندسی و نمادگرایی رنگ تمرکز کردند و زمینه را برای کوبیسم و اکسپرسیونیسم فراهم آوردند.
ونگوگ در نامههای خود به برادرش تئو، رنگ را ابزاری برای انتقال احساس توصیف کرده بود، دیدگاهی که بعدها اکسپرسیونیستهای آلمانی نیز آن را دنبال کردند. تابلوی «شب پرستاره» او با ضربهقلمهای پیچان و پرشور، نمونهای شناختهشده از همین رویکرد است. سزان نیز با سادهسازی طبیعت به شکلهای هندسی مانند استوانه و مکعب، مسیر را برای ظهور کوبیسم در دهه بعد هموار کرد و به همین دلیل او را «پدر نقاشی مدرن» نیز میخوانند. گوگن با سفر به تاهیتی و استفاده از رنگهای تخت و نمادین، بعد سوم این جریان یعنی گریز از واقعگرایی صرف را به آن افزود.
فوویسم که در سال ۱۹۰۵ در پاریس با نمایشگاهی از آثار هانری ماتیس و آندره درن شکل گرفت، رنگ را از نقش توصیفیاش جدا کرد و به عنصری مستقل و احساسی تبدیل کرد. نام این جریان از واژه فرانسوی «فوو» به معنای وحشی گرفته شده است.
منتقدی به نام لویی ووکسل هنگام دیدن این آثار در سالن پاییزه پاریس، مجسمه کوچکی به سبک رنسانس را در میان آنها با عبارت «دونتللو در میان وحوش» توصیف کرد، جملهای که نام جریان از دل آن بیرون آمد. ماتیس با بهکارگیری رنگهای خالص و غیرطبیعی، مانند آسمان سبز یا صورتهای نارنجی، تأثیر مستقیمی بر اکسپرسیونیسم آلمانی و نسلهای بعدی نقاشان رنگگرا گذاشت. فوویسم عمر کوتاهی داشت، اما همین کوتاهی نشان داد که یک جریان میتواند با تمرکز صرف بر یک عنصر بصری، اثری ماندگار بر تاریخ هنر بگذارد.
کوبیسم که پابلو پیکاسو و ژرژ براک بین سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۴ در پاریس بنیان گذاشتند، برای نخستینبار پرسپکتیو تکنقطهای دوران رنسانس را کنار گذاشت و اشیا را از چند زاویه همزمان روی یک بوم نشان داد؛ رویکردی که مسیر هنر انتزاعی قرن بیستم را گشود.
تابلوی «دوشیزگان آوینیون» اثر پیکاسو که در سال ۱۹۰۷ خلق شد، عموماً نقطه آغاز کوبیسم دانسته میشود. موزه هنر مدرن نیویورک این اثر را یکی از تأثیرگذارترین نقاشیهای قرن بیستم معرفی کرده است. کوبیسم بعدها به دو مرحله تحلیلی و ترکیبی تقسیم شد؛ در مرحله تحلیلی، رنگها محدود و اشکال کاملاً تجزیه میشدند، اما در مرحله ترکیبی هنرمندان کلاژ و اشیای واقعی مانند بریده روزنامه را وارد بوم کردند. این جریان الهامبخش جنبشهایی مانند فوتوریسم ایتالیایی و کانستراکتیویسم روسی نیز شد.
سوررئالیسم که آندره برتون در سال ۱۹۲۴ با انتشار نخستین بیانیه آن در پاریس رسمیت بخشید، از نظریه ناخودآگاه زیگموند فروید الهام گرفت. هنرمندانی مانند سالوادور دالی، خوان میرو و رنه مگریت تصاویر رؤیاگونه و غیرمنطقی را با دقتی تقریباً فتوگرافیک به تصویر کشیدند.
دالی در تابلوی «پایداری خاطره» ساعتهای ذوبشده را در منظرهای بیابانی نقاشی کرد، اثری که به یکی از شناختهشدهترین نمادهای سوررئالیسم تبدیل شده است. به گفته موزه بریتانیکا، سوررئالیستها از تکنیکهایی مانند «نگارش خودکار» استفاده میکردند تا کنترل آگاهانه ذهن را کنار بگذارند و مستقیماً به تصاویر ناخودآگاه دست یابند. این جریان تنها به نقاشی محدود نماند و از دهه ۱۹۲۰ تا امروز بر سینما، ادبیات و عکاسی نیز تأثیر گذاشت؛ اهمیت تصویر و نماد بهعنوان زبان روایت، موضوعی است که در بررسی تاریخ سینمای ایران نیز دیده میشود، جایی که سینماگران هم مانند نقاشان سوررئال از تصویر برای روایت لایههای پنهان واقعیت بهره بردهاند.
اکسپرسیونیسم انتزاعی که در دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در نیویورک شکل گرفت، نخستین جریان هنری آمریکایی بود که توجه جهانی هنر مدرن را از پاریس به آمریکا منتقل کرد. جکسون پولاک با تکنیک قطرهچکانی و مارک روتکو با میدانهای رنگی گسترده، از چهرههای شاخص آن بودند.
پولاک بوم را روی زمین پهن میکرد و رنگ را از بالا روی آن میریخت، شیوهای که به «نقاشی اکشن» معروف شد و بر بداههپردازی و حرکت بدن هنرمند در لحظه خلق تأکید داشت. روتکو در مقابل، با سطوح بزرگ و شناور رنگی، بهدنبال ایجاد تجربهای تأملی و تقریباً معنوی برای بیننده بود. این پیوند میان حرکت بدن، احساس و خلق اثر، پدیدهای است که بخشی از آن را میتوان در پژوهشهای مربوط به تاثیر هنر و موسیقی بر مغز نیز مشاهده کرد، جایی که ارتباط میان بیان خلاقانه و حالات ذهنی بررسی شده است.
پاپ آرت در اواخر دهه ۱۹۵۰ در بریتانیا آغاز شد و در دهه ۱۹۶۰ در آمریکا با آندی وارهول و روی لیختنشتاین به اوج رسید. این جریان تصاویر تبلیغاتی، محصولات مصرفی و چهرههای مشهور را وارد دنیای هنر والا کرد و مرز میان فرهنگ عامه و هنر نخبهگرا را کمرنگ ساخت. برخلاف اکسپرسیونیسم انتزاعی که بر احساس فردی و انتزاع تکیه داشت، پاپ آرت آگاهانه به سراغ تصاویر ساده، تکرارشونده و قابلشناسایی برای همگان رفت.
وارهول با چاپ سیلکاسکرین تکرارشونده قوطی سوپ کمپبل و چهره مریلین مونرو، تولید انبوه صنعتی را به زبان بصری هنر تبدیل کرد. لیختنشتاین نیز با بزرگنمایی قابهای کمیکاستریپ و نقاط چاپی رنگی، همین منطق تکرار و رسانه را از زاویهای دیگر دنبال کرد. به گفته گالری تیت لندن، پاپ آرت با بهکارگیری تصاویر آشنای رسانهای، پرسشهای بنیادینی درباره اصالت اثر هنری در عصر تولید انبوه مطرح کرد.
جریانهای نقاشی مدرن بهصورت زنجیرهای شکل گرفتند؛ هر جریان واکنشی به جریان پیش از خود بود و در عین حال زمینه ظهور جریان بعدی را فراهم میکرد، از امپرسیونیسم تا پاپ آرت، تا سرانجام در نیمه دوم قرن بیستم به هنر مفهومی، عکاسی هنری و رسانههای دیجیتال راه یافت. شناخت این توالی تاریخی به مخاطب امروزی کمک میکند دلیل شکلگیری هر سبک را نه بهصورت جدا از بقیه، بلکه در بستر گفتوگویی پیوسته میان نسلهای مختلف هنرمندان درک کند.
کوبیسم پیکاسو ریشه در سادهسازیهای هندسی سزان داشت، سوررئالیسم از نمادگرایی پسا امپرسیونیستها و کشف ناخودآگاه فروید بهره برد، و اکسپرسیونیسم انتزاعی آمریکایی هم بداههپردازی سوررئالیستها و هم انرژی رنگی فوویستها را در خود ادغام کرد. پاپ آرت نیز در واکنش به همین انتزاع شخصی و درونی اکسپرسیونیسم انتزاعی پدید آمد و دوباره تصویر قابلتشخیص را به هنر بازگرداند، اما اینبار از دل تبلیغات و رسانه. امروز نیز همین منطق تکاملی در گسترش هنر دیجیتال و NFT ادامه دارد، جایی که مفاهیمی مانند تکرارپذیری تصویر که پاپ آرت مطرح کرد، در قالب رسانههای دیجیتال بازتعریف میشوند.
| جریان | دوره | هنرمند شاخص |
|---|---|---|
| امپرسیونیسم | ۱۸۷۰ تا ۱۸۸۶ | کلود مونه |
| پسا امپرسیونیسم | ۱۸۸۶ تا ۱۹۰۵ | ونگوگ، سزان |
| فوویسم | ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۰ | هانری ماتیس |
| کوبیسم | ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۴ | پابلو پیکاسو |
| سوررئالیسم | ۱۹۲۴ تا ۱۹۴۰ | سالوادور دالی |
| اکسپرسیونیسم انتزاعی | ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ | جکسون پولاک |
| پاپ آرت | ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۰ | آندی وارهول |
نقاشی مدرن در کمتر از یک قرن، از ثبت لحظهای نور در امپرسیونیسم تا بازتولید تصاویر رسانهای در پاپ آرت پیش رفت. هر جریان با نقد جریان پیش از خود، زبان بصری تازهای ساخت؛ کوبیسم واقعیت را تکهتکه کرد، سوررئالیسم به ناخودآگاه راه یافت و اکسپرسیونیسم انتزاعی فرم قابلتشخیص را کنار گذاشت. شناخت این هفت جریان، نقشه راهی روشن برای درک ریشههای هنر معاصر و حتی رسانههای تصویری امروزی به دست میدهد و نشان میدهد که هیچکدام از این سبکها بهطور ناگهانی پدید نیامدهاند، بلکه هرکدام پاسخی هنرمندانه به دوره تاریخی و جریان قبل از خود بودهاند.
تیم تحریریه
دیدگاه شما برای ما ارزشمند است
تمامی حقوق برای سایت چه خبر محفوظ است