فیلم‌های جنگی واقع‌گرا با تکیه بر جلوه‌های عملی به‌جای گرافیک رایانه‌ای، طراحی دقیق صدا، مشورت با کهنه‌سربازان و تاریخ‌نگاران و انتخاب‌های هوشمندانه در فیلمبرداری و تدوین، به‌جای رمانتیک‌کردن نبرد تلاش می‌کنند تجربه‌ای صادقانه و ملموس از جنگ بسازند؛ آثاری چون نجات سرباز رایان، بیا و ببین، پلاتون و 1917 نمونه‌های شاخص این رویکردند.

خلاصه کلیدی
  • نجات سرباز رایان؛ صحنه پیاده‌شدن در نورماندی با دوربین دستی و طراحی صدای واقع‌گرایانه
  • بیا و ببین؛ فیلمبرداری با گلوله واقعی و آماده‌سازی روانی بازیگر نوجوان
  • پلاتون و فول متال جاکت؛ دوره‌های آموزش نظامی واقعی پیش از فیلمبرداری برای بازیگران
  • 1917؛ فیلمبرداری به شکل یک نمای پیوسته برای انتقال حس حضور زنده در جبهه
  • دانکرک و سقوط شاهین سیاه؛ تکیه بر جلوه‌های عملی و مشاوره مستقیم نظامیان واقعی
  • در جبهه غرب خبری نیست؛ طراحی صدای برنده جایزه برای بازسازی هراس سنگرها

چه چیزی یک فیلم جنگی واقع‌گرا را از اکشن جنگی معمولی جدا می‌کند

در سینمای اکشن جنگی معمولی، نبرد اغلب دستمایه‌ای برای صحنه‌های تماشایی و قهرمان‌پروری فردی است؛ موسیقی حماسی اوج می‌گیرد، حرکات دوربین روان و کنترل‌شده باقی می‌ماند و آسیب انسانی کمتر به تصویر کشیده می‌شود. در مقابل، فیلم جنگی واقع‌گرا می‌کوشد آشفتگی، ترس و بی‌نظمی میدان نبرد را بازتاب دهد، نه شکوه آن را.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای این واقع‌گرایی، ترجیح جلوه‌های عملی بر گرافیک رایانه‌ای است. انفجارهای واقعی، ماکت‌ها، افکت‌های میدانی و کارگردانی جسورانه صحنه باعث می‌شود واکنش بازیگران و بافت تصویر طبیعی‌تر به نظر برسد. البته این به معنای کنار گذاشتن کامل فناوری دیجیتال نیست؛ در بسیاری از پروژه‌های امروزی، ترکیبی از جلوه‌های عملی و فناوری‌های نوین فیلمسازی مانند CGI و VFX برای تکمیل صحنه‌های بزرگ به کار می‌رود، اما در فیلم‌های شناخته‌شده برای واقع‌گرایی، این ابزارها معمولا در سایه جلوه‌های عملی باقی می‌مانند.

طراحی صدا نیز نقشی تعیین‌کننده دارد؛ بسیاری از این فیلم‌ها به‌جای موسیقی متن پرحجم، بر صدای خام انفجار، شلیک و نفس‌های بازیگران تکیه می‌کنند و گاه دیالوگ را عمدا نامفهوم نگه می‌دارند تا حس گیجی سرباز را منتقل کنند. رویکردی که با انتخاب موسیقایی محتاطانه در برخی از ماندگارترین موسیقی‌متن‌های تاریخ سینما نیز قابل مقایسه است، جایی که سکوت و کمینه‌گرایی گاه اثرگذارتر از اوج‌های حماسی عمل می‌کند. ریتم آرام و کشدار صحنه‌ها، فاصله گرفتن از تدوین سریع و پرشتاب هالیوودی، و مشورت مستقیم با کهنه‌سربازان یا تاریخ‌نگاران نظامی برای تصحیح جزئیات تاکتیکی، تجهیزات و رفتار سربازان، سه ویژگی دیگری هستند که یک فیلم جنگی واقع‌گرا را از نمونه‌های سرگرم‌کننده صرف جدا می‌کنند.

نجات سرباز رایان؛ صحنه‌ای که استاندارد جدیدی ساخت

نجات سرباز رایان به کارگردانی استیون اسپیلبرگ در سال 1998، با صحنه بیست و چند دقیقه‌ای پیاده‌شدن در ساحل نورماندی، یکی از تاثیرگذارترین بازسازی‌های نبرد در تاریخ سینما را ارائه داد؛ دوربین دستی لرزان، صدای خفه‌شده دیالوگ‌ها و حضور بازیگران قطع‌عضو، آشفتگی واقعی میدان جنگ را ملموس کردند.

اسپیلبرگ پیش از فیلمبرداری با کهنه‌سربازان جنگ جهانی دوم گفت‌وگو کرد و از تاریخ‌نگار استفان امبروز به‌عنوان مشاور بهره برد تا از دقت تاکتیکی و رفتاری صحنه‌ها مطمئن شود. برای صحنه ساحل، فیلمبردار جانوش کامینسکی زاویه شاتر دوربین را باز کرد تا تصویر خشن و نیمه‌مستندی شبیه فیلم‌های خبری جنگ به دست بیاید و نور و رنگ صحنه کمی کدر شود. تیم جلوه‌های ویژه حدود سی بازیگر قطع‌عضو و دست‌کم هزار مانکن دقیق را برای ترکیب با هزار و پانصد نیرو در صحنه ساحل به کار گرفتند و این توالی به تنهایی سه تا چهار هفته زمان و حدود دوازده میلیون دلار هزینه برد.

طراحان صدا گری رایدستروم و ریچارد هایمنز با ترکیب صدای واقعی سلاح‌ها، ترکش و فریادها، و حذف موسیقی از بیشتر صحنه نبرد، حسی خام و بی‌واسطه به تماشاگر منتقل کردند. این فیلم از میان یازده نامزدی اسکار، پنج جایزه از جمله بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری، بهترین صدا و بهترین تدوین جلوه‌های صوتی را کسب کرد و در گیشه جهانی بیش از چهارصد و هشتاد و دو میلیون دلار فروخت. بسیاری از منتقدان و تاریخ‌نگاران سینما این صحنه را نقطه عطفی در بازنمایی جنگ روی پرده توصیف کرده‌اند که استاندارد صحنه‌های نبرد پس از خود را تغییر داد.

بیا و ببین؛ کابوسی که با گلوله واقعی ساخته شد

بیا و ببین ساخته الم کلیموف در سال 1985، روایت اشغال بلاروس در جنگ جهانی دوم را از دید یک نوجوان روستایی بازگو می‌کند و با دوربین ذهنی و صدای تحریف‌شده، بیش از هر فیلم جنگی دیگری تلاش کرد ادراک روانی جنگ را، نه فقط ظاهر آن را، بازسازی کند.

کلیموف برای رسیدن به واکنش‌های طبیعی، در برخی صحنه‌ها به‌جای فشنگ مشقی از گلوله واقعی استفاده کرد که گاه تنها چند سانتی‌متر از سر بازیگر نوجوان الکسی کراوچنکو عبور می‌کرد. کارگردان همچنین از یک متخصص هیپنوتیزم برای آماده‌سازی روانی این بازیگر نوجوان کمک گرفت تا واکنش‌های او در برابر صحنه‌های وحشتناک باورپذیرتر باشد؛ تجربه‌ای که به گفته نزدیکان فیلم، کراوچنکو را واقعا فرسوده و کم‌وزن از پروژه بیرون آورد. صدای فیلم نیز به‌جای پیروی از منطق واقعی صحنه، گاه صدای گوش بازمانده از انفجار را از دید شخصیت اصلی بازسازی می‌کند، تکنیکی که تجربه ذهنی شوک جنگ را برای تماشاگر ملموس می‌سازد.

ساخت فیلم پس از هشت سال سانسور و مخالفت مقامات شوروی با فیلمنامه امکان‌پذیر شد. بیا و ببین جایزه بزرگ جشنواره بین‌المللی فیلم مسکو را دریافت کرد، در نظرسنجی‌های معتبر مجله سایت اند ساوند در میان بهترین فیلم‌های تاریخ سینما جای گرفته و همچنان یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های ضدجنگ شناخته می‌شود. به گزارش دانشنامه ویکی‌پدیا، این فیلم روی سکوی نقد و نظر روتن تومیتوز امتیاز نود درصد را ثبت کرده است.

پلاتون؛ روایتی برخاسته از تجربه شخصی کارگردان

پلاتون به کارگردانی الیور استون در سال 1986، بر پایه خدمت واقعی خود کارگردان در جنگ ویتنام ساخته شد و با فرستادن بازیگران به یک دوره آموزش نظامی فشرده پیش از فیلمبرداری، حس خستگی و فرسودگی واقعی سربازان را در بازی آن‌ها نشاند.

استون برای این کار، دیل دای، سروان بازنشسته تفنگداران دریایی و کهنه‌سرباز جنگ ویتنام را استخدام کرد تا بازیگرانی چون چارلی شین، ویلم دفو، جانی دپ و فارست ویتیکر را پیش از شروع فیلمبرداری از یک دوره آموزشی سخت در فیلیپین بگذراند. بازیگران مجبور بودند سنگر بکنند، رژه‌های شبانه بروند و در کمین‌های شبیه‌سازی‌شده با انفجارهای کنترل‌شده شرکت کنند، در حالی که خواب و غذایشان محدود بود تا حالت فرسودگی واقعی در چهره و رفتارشان حفظ شود. استون همچنین دوربین را بیشتر در ارتفاع چشم سرباز نگه داشت تا تماشاگر را در میان درگیری، نه بالای سر آن، قرار دهد.

فیلم با هشت نامزدی اسکار در مراسم سال 1987 حاضر شد و چهار جایزه از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی برای استون، بهترین صدا و بهترین تدوین را از آن خود کرد. بسیاری از منتقدان پلاتون را نخستین فیلم بزرگ هالیوودی درباره ویتنام دانسته‌اند که به‌جای قهرمان‌سازی، تناقض‌ها و فرسودگی اخلاقی سربازان معمولی را به تصویر کشید.

فول متال جاکت؛ اردوگاه آموزشی که یک مربی واقعی ساخت

فول متال جاکت ساخته استنلی کوبریک در سال 1987، با تقسیم روایت به دو نیمه اردوگاه آموزشی و میدان نبرد ویتنام، یکی از دقیق‌ترین بازسازی‌های دوره آموزش نظامی آمریکا را ارائه داد، تا حدی به لطف حضور یک مربی واقعی در نقش اصلی نیمه نخست.

آر. لی ارمی، که در واقعیت مربی تفنگداران دریایی بود، ابتدا به‌عنوان مشاور نظامی به پروژه پیوست، اما کوبریک پس از دیدن اجرای او تصمیم گرفت نقش گروهبان هارتمن را به خودش بسپارد و در رویکردی نادر برای این کارگردان کمال‌گرا، اجازه داد بخش بزرگی از فریادها و توهین‌های شخصیت را خودش بداهه بگوید. فیلمنامه نیز بر پایه رمان نیمه‌زندگی‌نامه‌ای گاستاو هسفورد نوشته شده بود، سرباز پیشین تفنگداران دریایی که در جنگ ویتنام خبرنگار میدانی بوده است. همین ترکیب تجربه واقعی نویسنده و بازیگر باعث شده کهنه‌سربازان و کارشناسان نظامی بارها از دقت فضای اردوگاه آموزشی این فیلم به‌عنوان یکی از واقع‌گرایانه‌ترین نمونه‌های ژانر یاد کنند.

ساختار دوپاره فیلم، که از سختی غیرانسانی اردوگاه به سردرگمی و پوچی میدان نبرد می‌رسد، بارها به‌عنوان تمهیدی هوشمندانه برای نشان‌دادن فرآیند تبدیل یک انسان عادی به ماشین جنگی تحلیل شده است. کوبریک برای فیلمبرداری صحنه‌های شهری از انگلستان به‌جای ویتنام واقعی استفاده کرد، اما با طراحی صحنه دقیق و نخل‌های وارداتی، فضای بصری باورپذیری ساخت که همچنان یکی از ارجاعات اصلی فیلم‌های بعدی درباره آموزش نظامی است.

1917؛ توهم یک نفس واحد در دل جنگ جهانی اول

1917 به کارگردانی سم مندس در سال 2019، با توهم یک نمای پیوسته، دو سرباز بریتانیایی را در ماموریتی مرگبار در دل جبهه غرب جنگ جهانی اول دنبال می‌کند و زمان واقعی روایت را به تجربه‌ای تقریبا فیزیکی برای تماشاگر بدل می‌کند.

مندس و فیلمبردار راجر دیکینز این احساس تداوم را با دوختن نماهای هفت تا نه دقیقه‌ای به هم ساختند، به‌گونه‌ای که در تدوین نهایی هیچ برشی محسوس نباشد. این شیوه یعنی هر حرکت بازیگر، هر خط دیالوگ و حتی هر تکان دوربین باید در همان یک برداشت طولانی بی‌نقص اجرا می‌شد، کاری که با حضور پانصد بازیگر مکمل هماهنگی فوق‌العاده دقیقی می‌طلبید. فیلمبرداری فیلم شصت و پنج روز و آماده‌سازی صحنه و تمرین‌ها نزدیک به چهار ماه طول کشید. ایده اولیه فیلم از خاطرات پدربزرگ مندس درباره خدمت در جنگ جهانی اول الهام گرفته شده بود، هرچند شخصیت‌ها و ماموریت داستان تخیلی‌اند.

فیلم در مراسم اسکار جوایز بهترین فیلمبرداری، بهترین جلوه‌های ویژه بصری و بهترین صدا را کسب کرد. منتقدان بارها اشاره کرده‌اند که سبک نمای پیوسته، به‌جای آنکه صرفا یک نمایش فنی باشد، تماشاگر را از فاصله امن یک روایت کلاسیک بیرون می‌کشد و او را در همان مسیر خطرناک سربازان قرار می‌دهد.

دانکرک؛ رجحان جلوه عملی بر گرافیک رایانه‌ای

دانکرک ساخته کریستوفر نولان در سال 2017، عملیات تخلیه نیروهای متفقین از سواحل فرانسه در سال 1940 را با حداقل دیالوگ و حداکثر تکیه بر جلوه‌های عملی و دوربین‌های آیمکس روایت می‌کند و زمان را در سه خط داستانی زمین، دریا و آسمان به هم می‌تند.

نولان که همواره ترجیح می‌دهد جلوه‌ها را در برابر دوربین بسازد نه در مرحله پس‌تولید، برای صحنه‌های سقوط هواپیما به‌جای شبیه‌سازی رایانه‌ای، دوربین آیمکس واقعی را روی هواپیما نصب کرد و پس از سقوط عمدی آن در آب، غواصان دوربین نیم‌میلیون‌دلاری را از کف دریا بیرون کشیدند. برای پرکردن ساحل با انبوه سربازان نیز به‌جای افزودن جمعیت دیجیتال، از مقواهای انسان‌نما در پس‌زمینه استفاده شد و صحنه‌های غرق‌شدن کشتی‌ها با انفجارهای عملی واقعی فیلمبرداری شدند. این رویکرد را می‌توان در کنار بحث گسترده‌تر درباره مرز میان جلوه عملی و دیجیتال در سینمای امروز، از جمله در مطلب تکنولوژی‌های نوین فیلمسازی، سی‌جی‌آی و وی‌اف‌ایکس، بهتر فهمید.

موسیقی هانس زیمر با استفاده از یک افکت شنیداری موسوم به تن شپرد، حسی از تنش پیوسته و روبه‌افزایش می‌سازد که هرگز به اوج کامل نمی‌رسد، تمهیدی موسیقایی که با اضطراب دائمی صحنه هماهنگ است. فیلم نامزد هشت جایزه اسکار شد و سه جایزه شامل بهترین تدوین صدا، بهترین صدا و بهترین تدوین فیلم را برد.

در جبهه غرب خبری نیست؛ بازخوانی آلمانی یک رمان کلاسیک

در جبهه غرب خبری نیست به کارگردانی ادوارد برگر و محصول سال 2022، نخستین اقتباس آلمانی‌زبان از رمان اریش ماریا رمارک است و با طراحی صدای برنده جایزه، هراس روزمره سنگرهای جنگ جهانی اول را بدون هیچ لحظه قهرمانانه به تصویر می‌کشد.

تیم صدابرداری به سرپرستی فرانک کروزه، به‌جای تکیه صرف بر جلوه‌های آماده، بخش بزرگی از صداهای انفجار و برخورد گلوله را از همان ضبط‌های میدانی تولید استخراج کردند تا بافت صوتی صحنه‌ها طبیعی و غیرتصنعی بماند. فیلمبردار جیمز فرند برای صحنه آغازین فیلم که یک روباه را در طبیعت نشان می‌دهد، با یک فیلمبردار متخصص حیات وحش همکاری کرد تا توله‌های روباه به‌طور واقعی در مقابل دوربین به دنیا بیایند، جزئیاتی که نشان می‌دهد وسواس واقع‌گرایی فیلم فراتر از صحنه‌های نبرد هم امتداد داشت. فیلمبرداری اصلی پنجاه و پنج روز در نزدیکی پراگ انجام شد.

این فیلم در مراسم اسکار چهار جایزه از جمله بهترین فیلم بین‌المللی و بهترین فیلمبرداری را برد و در جوایز بفتا هفت جایزه شامل بهترین فیلم را از آن خود کرد. به گزارش ویکی‌پدیا، بودجه فیلم حدود بیست میلیون دلار بود، رقمی نسبتا محدود در قیاس با مقیاس بصری نهایی اثر.

سقوط شاهین سیاه؛ روایتی با تایید نظامیان واقعی

سقوط شاهین سیاه به کارگردانی ریدلی اسکات در سال 2001، نبرد موگادیشو در سال 1993 را بازسازی می‌کند و برای دستیابی به دقت عملیاتی، مستقیما از کهنه‌سربازان همان عملیات و از نیروهای واقعی ویژه ارتش آمریکا کمک گرفت.

تهیه‌کنندگان با هنگ صد و شصتم عملیات ویژه هوایی ارتش آمریکا همکاری کردند، جلسات توجیهی درباره فرهنگ خلبانان شبروی برگزار شد و حتی مایکل دورنت، خلبانی که در همان عملیات واقعی سقوط کرد و اسیر شد، در جلسه‌ای با عوامل فیلم شرکت کرد. بازیگرانی مانند اوان مک‌گرگور و ارل بلوم دوره‌ای شبیه به آموزش پایه نظامی را گذراندند و برخی صحنه‌های فرودآمدن با طناب از بالگرد را نیروهای واقعی رنجر اجرا کردند. اسکات همچنین تصمیم گرفت سگ‌های ولگرد را در برخی نماهای خیابانی موگادیشو نگه دارد تا بافت واقعی شهر حفظ شود.

فیلم بر پایه کتاب غیرداستانی مارک بودن، روزنامه‌نگاری که شاهد بازسازی دقیق رویدادها بود، نوشته شد. کارشناسان نظامی و اپراتورهای پیشین نیروهای ویژه بارها دقت فنی صحنه‌های رزم شهری و هماهنگی بالگردها در این فیلم را ستوده‌اند، هرچند برخی جزئیات جزئی را واقعی ندانسته‌اند. این سطح از همکاری مستقیم با شاهدان عینی یک نبرد واقعی، سقوط شاهین سیاه را به یکی از مرجع‌ترین نمونه‌های مشاوره نظامی در سینمای جنگی بدل کرده است.

فیلمسالجنگ به تصویر کشیده‌شدهتکنیک شاخص واقع‌گرایی
نجات سرباز رایان1998جنگ جهانی دوم، نورماندیدوربین دستی و بازیگران قطع‌عضو
بیا و ببین1985جنگ جهانی دوم، بلاروسفیلمبرداری با گلوله واقعی
پلاتون1986جنگ ویتنامدوره آموزش نظامی واقعی برای بازیگران
فول متال جاکت1987جنگ ویتناممربی نظامی واقعی در نقش اصلی
19172019جنگ جهانی اولتوهم یک نمای پیوسته
دانکرک2017جنگ جهانی دومجلوه‌های عملی و دوربین آیمکس
در جبهه غرب خبری نیست2022جنگ جهانی اولطراحی صدای مستند‌گونه برنده جایزه
سقوط شاهین سیاه2001نبرد موگادیشو، 1993مشاوره مستقیم نظامیان واقعی عملیات
جمع‌بندی

آنچه این هشت فیلم را در کنار هم قرار می‌دهد، پرهیز آگاهانه از رمانتیک‌کردن جنگ است. از گلوله واقعی در بیا و ببین تا دوربین آیمکس نصب‌شده روی هواپیمای دانکرک، از دوره آموزش دیل دای برای بازیگران پلاتون تا حضور یک مربی نظامی واقعی در فول متال جاکت، هر یک از این آثار با ابزاری متفاوت به یک هدف مشترک رسیده‌اند؛ نزدیک‌کردن تماشاگر به تجربه‌ای که هیچ صحنه اکشن معمولی نمی‌تواند بازسازی کند. برای علاقه‌مندان به بررسی دقیق‌تر تفاوت رویکردهای تولیدی، مقایسه این آثار پرهزینه استودیویی با شیوه تولید مستقل در مطلب سینمای مستقل و تفاوت آن با سینمای هالیوودی نیز می‌تواند نکات تکمیلی جالبی ارائه دهد.

سوالات متداول
چه چیزی باعث می‌شود یک فیلم جنگی واقع‌گرا به نظر برسد؟
ترکیبی از جلوه‌های عملی به‌جای گرافیک رایانه‌ای، طراحی صدای خام و کم‌موسیقی، مشورت با کهنه‌سربازان یا تاریخ‌نگاران برای صحت تاکتیکی، و انتخاب‌های کارگردانی مانند دوربین دستی یا نماهای طولانی، مهم‌ترین عوامل واقع‌گرایی محسوب می‌شوند.
آیا در فیلم‌های جنگی واقعا از گلوله واقعی استفاده می‌شود؟
در اغلب پروژه‌های امروزی به دلایل ایمنی از فشنگ مشقی و جلوه‌های کنترل‌شده استفاده می‌شود، اما موارد استثنایی مانند بیا و ببین در دهه هشتاد میلادی، با استفاده محدود از مهمات واقعی زیر نظارت شدید، در تاریخ سینما ثبت شده‌اند.
چرا کارگردانان برای فیلم‌های جنگی با کهنه‌سربازان مشورت می‌کنند؟
کهنه‌سربازان و تاریخ‌نگاران نظامی به تصحیح جزئیاتی مانند نحوه حرکت دسته‌ها، استفاده از تجهیزات، اصطلاحات و واکنش‌های روانی سربازان کمک می‌کنند، جزئیاتی که نبود آن‌ها می‌تواند صحنه را برای مخاطب آشنا با موضوع غیرقابل‌باور جلوه دهد.
تفاوت اصلی 1917 و دانکرک در روایت زمان جنگ چیست؟
1917 با توهم یک نمای پیوسته، زمان را خطی و پیوسته نشان می‌دهد تا تماشاگر لحظه‌به‌لحظه همراه شخصیت‌ها بماند؛ دانکرک برعکس، سه خط زمانی جداگانه در زمین، دریا و آسمان را با سرعت‌های متفاوت به هم می‌تند تا فشار روانی روزهای تخلیه را منتقل کند.
کدام یک از این فیلم‌های جنگی بیشترین جوایز اسکار را گرفته است؟
در میان این هشت فیلم، نجات سرباز رایان با پنج جایزه اسکار از میان یازده نامزدی، بیشترین تعداد جوایز اسکار را در کارنامه دارد، هرچند در جوایز بفتا این در جبهه غرب خبری نیست بود که هفت جایزه از جمله بهترین فیلم را کسب کرد.
آیا همه فیلم‌های جنگی واقع‌گرا بر اساس رویدادهای واقعی ساخته می‌شوند؟
نه لزوما؛ برخی مانند سقوط شاهین سیاه و پلاتون مستقیما بر پایه رویدادها یا تجربه شخصی افراد واقعی ساخته شده‌اند، در حالی که فیلم‌هایی مانند 1917 داستانی تخیلی دارند که در بستری تاریخی و با دقت مستندگونه روایت می‌شود.
منابع
نوشته قبلی